هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

580

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

ساختنش از قدرت گرديد و راه را براى هر طمع كارى باز كرد تا بدان چشم دوزند تا اينكه به اين آزادشده‌ها و فرزندانشان رسيد ميان همهء اين حوادث ، ارتباط برقرار كرد و آنها را در يك سلسله بر شمرد . در هر صورت صلح انجام گرفت و اهل عراق خواسته يا ناخواسته ، با معاويه بيعت كردند قيس بن سعد بن عبادة از جمله نزد امام حسن ( ع ) ، مورد اعتمادترين كسان بود و در ميان اهل كوفه و حجاز ، دشمنى و عداوت بيشترى با معاويه داشت او وقتى كه از توافق امام با معاويه آگاه شد ، ضربهء دردناكى خورد و اگر امام حسن او را به نرمش و انعطاف فرا نمىخواند كار او و همراهانش از لشكريان به جنگ مىرسيد . در شرح نهج البلاغه آمده كه وقتى صلح انجام گرفت معاويه قيس بن سعد را كه مردى بلند قد بود وقتى سوار بر اسب مىشد پاهايش به زمين مىرسيد ، به بيعت فراخواند وقتى مىخواستند او را نزد معاويه ببرند گفت : من سوگند خورده‌ام كه تنها هنگامى با وى روياروى شوم كه ميانمان شمشير يا نيزه‌اى باشد . معاويه فرمان داد شمشير يا نيزه‌اى بياورند و آن را ميان خود و او قرار داد و قيس رو به امام حسن ( ع ) كرد و گفت : آيا من اجازه دارم با تو اى فرزند رسول خدا ، بيعت نكنم ؟ فرمود : آرى چارپايه‌اى برايش آوردند و روى آن نشست معاويه نيز بر تخت خود نشست و حسن بن على كنارش قرار گرفت . معاويه به او گفت : اى قيس ، آيا بيعت مىكنى ؟ پاسخ داد : آرى و دستش را روى پايش گذارد و به سوى معاويه درازش نكرد معاويه از روى تخت خود برخاست و دست او را در همانجا كه بود ، به دست گرفت و بدين ترتيب بيعت با معاويه بىهيچ مخالفى ، پايان يافت و مردم آن سال را سال « جماعت » نامگذارى كردند . دكتر احمد محمود صبحى در كتاب خويش « امامت از ديدگاه شيعهء اثنى عشرى » « 1 » مىگويد : اين ديدگاه ، با سياست ظاهرى ، تباينى ندارد ولى در زمينهء اعتقادى ( مىتوان گفت ) مسلمانان تا آن سال مجتمع بودند و تفرقه و دوگانگى پس از سال صلح كه سال جماعتش ناميدند ، بروز كرد لذاست كه جاحظ ، به حق اين سال را سال تفرقه ، زور و غلبة و اجبار ناميد و سالى دانست كه در آن امامت تبديل به پادشاهى كسرايى و خلافت قيصرى غصبى ، گرديد « 2 » .

--> ( 1 ) « نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية » . ( 2 ) نگاه كنيد به صفحه 328 كتاب ياد شده به نقل از نامهء جاحظ دربارهء امويها .